شیرین تر از همیشه (2)

دگر بار جلوی آینه ایستاد
روی کبودش سخت شرمگینش ساخت
 گودی چشمانش
مویرگ های صورتش
و جریان لخته های خون
که حرکت موش های کور سیاه زیر خاک را به یاد می آوردند
و در نقاطی که به هم برخورد و به سختی از روی هم می گذشتند
نبض زنده بودنش را نشان می دادند
و موش هایی که زجوش های عفونی صورتش تغذیه می شدند
زاییده ی هر آن چیزی بود که به رگهایش تزریق می کرد
رگهایی که دیگر تاب و توان سوزن خوردن را نداشتند و از هم می گسستند
و از پاره شدنشان خون سرازیر نمی گشت
بلکه حاصل پارگی فقط دود بود و تعفن
آری او سنگینی این همه بار شرم را به یکباره در وجود خود و حتی آینه احساس کرد
رو به آینه گفت:
تفلک بیچاره تو چه گناهی کرده ای که باید هر روز وجود کثیف مرا تحمل کنی؟
و این بار به خود نخندید
این بار خنده ی تلخش به حال آینه بود
که عمرش به پایان رسیده است
مشتش را گره کرد و ضربه ای سخت روانه اش ساخت
آینه شکست و چندین تکه شد
ولی از هم فرو نریخت و همچنان استوار ماند
وحشت زده شد
حالا کبودی صورتش چندین برابر بود
شنیده بود که آینه شکستن خطاست
ولی دلیلش را اینگونه نفهمیده بود
آری آینه صدها تکه شده بود
و او چهره ی درهم خود را به تعداد هر تکه می دید
کوچکتر و خار تر از همیشه
 درد عجیبی احساس کرد
دستش را روی سینه اش گذاشت
تکه تکه شدن قلبش را احساس کرد
فهمید که با مشت خود، قلب خودش را شکسته بود
سرا پا خونین بود
از ته دل به حال خود می گریست
آرام آرام داشت از حال می رفت
با خود تصمیمی گرفت
که اگر زنده ماند تکه های آینه را برای همیشه نگاه دارد
خود را از نو بسازد
و قلبی به وسعت آینه
تا هیچ وقت نابود و سیاه نشود
و هر وقت کسی قصد شکستنش را داشت
آینه ی عبرتی برایش شود
که صدها و هزاران بار او را به خود آورد!!

/ 4 نظر / 18 بازدید
حمید

سلام او قلبش را دوباره ساخت عاشق چه کند که آینه ها قلبش را شکستند

سایا

سلام حرفی برای گفتن ندارم فقط از این که به وبلاگت اومدم خوشحالم [خداحافظ]

شيرين

[گل]خيلي ماهي داداش گلم م م م [گل]

آلک

همه چیز به خودت بستگی داره ... تازه شو ... تازه تر از همیشه ...