شب زفاف

مدت زیادی بود که میشناختمش<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با همه اونایی که میشناختم فرق داشت

بهم می گفت دوستت دارم

بهم می گفت عاشقتم

و اینو در عمل بهم ثابت می کرد

نه مثل سایرین که همیشه می گفتن دوستت دارم

ولی درست تو بدترین شرایط که بهشون احتیاج داشتم تنهام گذاشتن

همیشه کمکم می کرد

تو سختی ها کنارم بود

همدم تنهایی هام بود

سنگ صبور درد دل هام بود

با همه کم و کاستی ها و شرایط دشوار من می ساخت

هیچوقت به دوستای دیگم حسودی نمی کرد

دوستانی که یه وقتایی رقیب جدی اون می شدن

ولی نه به اونا چیزی می گفت و نه به روی من میاورد

 و من هیچوقت قدر این همه خوبی رو نمی دونستم

همیشه خوشی هام با دیگران بود

 و غم و غصه هامو پیشش می بردم

...

مدتها بود که دیگه فراموشش کرده بودم

و بدون اون خوش بودم

بدون اون

و با رغیب اون

کسی که دارو ندارم رو به پاش ریختم

غافل از اینکه ارزش این همه فداکاری رو نداشت

ارزش این همه احساس ریختن به پاش رو نداشت

و یه روزی اونم رفت و مثل بقیه منو تنها گذاشت

خودمو باخته بودم

دنیا رو سرم خراب شده بود

همه امیدهام تیره و تار شده بود

همه جا رو تاریک می دیدم

تنهای تنها بودم

هیچ امیدی به زندگی نداشتم

سرما تمام وجودم رو فرا گرفته بود

تو تاریکی شب به خودم می پیچیدم

دلم می خواست گرم بشم

دلم می خواست آتیش روشن کنم و خودم رو گرم کنم

و این کار رو کردم

هر شب آتیش روشن می کردم

و کنارش می نشستم و به گذشته ها فکر می کردم

مدت زیادی بود که کارم شده بودم آتیش بازی

و سوزاندن دار و ندار خودم

اراده ام رو از دست داده بودم

دیگه توانایی نداشتم

صورتم سوخته بود

اندوخته هام خرج آتیش بازی شده بود

اعتبارم از بین رفته بود

بوی دود سرتا پامو فرا گرفته بود

از بوی تن خودم حالم به هم می خورد

نای حرکت نداشتم

نفس هام به شمارش افتاده بود

کنار آتیش دراز کشیده و به اون زل زده بودم

آب بدنم خشک شده بود

ولی با این حال چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد

یاد دوست دیرینه ام افتاده بودم

باهاش تماس گرفتم

نمی تونستم صحبت کنم

نای حرف زدن نداشتم

روی صحبت کردن باهاش رو هم نداشتم

روم نمی شد بهش بگم اشتباه کردم

فقط نفس نفس می زدم

و اون صدام رو می شنید

انگار از ته دلم خبر داشت

انگار می دونست که دلم می خواد بهش بگم اشتباه کردم

با همون مهربونی همیشگی بهم گفت:

چیکار کردی با خودت؟

به خودت نگاه کن!

چی ازت مونده؟

کم مونده خودتم بسوزی

که دیر بجنبی همینم میشه!

می خوای خودت رو گرم کنی؟

به چه قیمتی؟

اصلا چی شد که سردت شد؟

چرا قبلنا اینطوری نبودی؟

مگه اون موقع ها آتیشی در کار بود؟

نه نبود

اون موقع ها فقط گرمای وجود خودت بود

اون موقع ها عاشق زندگی بودی یادته؟

این عشق بود که تو رو گرم می کرد!

پس چرا خاموش شد؟

می دونی چرا؟

چون عشقت رو اشتباه انتخاب کردی!

تو از خودت فرار کردی

که اشتباه خودت رو فراموش کنی

تو یه آدم لجبازو یکدنده هستی

و حاضر شدی به خاطر قبول نکردن اشتباهات خودت رو نابود کنی

...

به سختی نفس می کشیدم و به حرفاش گوش می دادم

و باز ادامه داد:

می دونم

تو هم کاری رو کردی که همه می کردن

تو هم مثل سایرین حق انتخاب داشتی

تو هم مثل بقیه احتیاج به همدم داشتی

تو هم مثل همه از تنهایی می ترسیدی

و شایدم بیشتر از همه

من تو رو بهتر از خودت می شناختم

من تو رو با همه کمبود هات قبول داشتم

ولی تو هیچوقت اینو نفهمیدی

بهت گفتم که خوشبختت می کنم

بهت گفتم که هر چیزی که بخوای در اختیارت می ذارم

چی خواستی که بهت ندادم؟

چی کم داشتی؟

ما با هم خوش بودیم

نبودیم؟

با هم رابطه عاطفی داشتیم

ما حتی با هم رابطه جنسی داشتیم

هر روز و هر شب در آغوش هم بودیم

روزی چند بار با من سکس می کردی؟

نه یکبار – نه دو بار

نه سه بار و چهار بار

یادته؟

که چقدر جلوم دولا راست می شدی؟

چقدر بهم تعظیم و سجده می کردی

که به خواستت تن بدم؟

دست هاتو بالا میاوردی

و سینه های منو فشار می دادی

و من می دونستم وقتی دستات بالا میاد

دیگه طاقت ایستادگی جلوت رو ندارم

و اون موقع خودم رو در اختیارت می ذاشتم

تو هم نقطه ضعف من رو خوب می دونستی

و روزی چند بار این کارو تکرار می کردی

بهت گفته بودم کسی مثل من نمی تونه تو رو دوست داشته باشه

اگرم داشته باشه نمی تونه باهات بمونه

و اگرم بمونه نمی تونه خواسته های تو رو براورده کنه

و کم میاره

بهت گفته بودم اگه کمی صبر کنی با هم عروسی می کنیم

جهیزیه ای برات میارم که کسی تا حالا به خوابشم ندیده

خونه و ویلایی به نامت می کنم

تو یه باغ بزرگ

که توش فقط بخوریم و بخوابیم

و همیشه در آغوش هم باشیم

ولی تو منو فراموش کردی

و رفتی و دیگه بهم نگاه نکردی

...

و من همچنان گوش می کردم و چیزی نمی گفتم

نفسهای آخرم بود

بغض و دود و ضعف شدید

همه روی سینم سنگینی می کرد

با صدایی ضعیف ازش پرسیدم:

هنوزم دوسم داری؟

و اون که بزرگوار تر از این حرفا بود گفت:

آره

هنوزم دوستت دارم

و باز پرسیدم:

حاضری با این وضع خرابم باهام ازدواج کنی؟

لبخندی زد و چیزی نگفت

/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داریوش

خیلی وقت بود سر نزده بودم.با احساس نوشتی پسر

بهروز

يه چی بنويس جديد ديگه بابا، دلم تنگ شد!!

آبی

این خراب نشده بد جور آدما رو مخیله پرداز می کنه. و این تخیل چه ها که نمی کنه خوب بود از نظر من. به کلبه درویشی که تازه بنا کردم یه سری بزن و خوشحالم کن. یا حق

آبی

نبينم ننويسی !!!

laris

دوست قديميم سلام خوبی کورش ؟ بازم برگشتم .

آلک

چه زفاف طولانی ای !‌

بارسا

یاحق..یه زمانایی یه ادمی اینجا زنده بود

خوبه اگه دوستش داشته باشی يعنی عالی

من اتفاقی نوشتتو خوندم اگه روياست خيلی بده اما اگه واقعی تبريک که چنين چيزی رو تجربه کردی